-->
 

Ehsan Kianfar's Weblog.

Sunday, August 26, 2007

بی هیچ دلیلی و بی هیچ منظوری این نوشته را می نویسم....
خواب دیدم که روزه گرفته ام. هعرگز روزه نگرفته ام ولی گرسنگی کشیده ام. می دانم چه دردی دارد. بارها گرسنه بوده ام. بارها بوی غذا حسودیم را برانگیخته است. ولی هرگز روزه نبوده ام. خواب دیدم که روزه گرفته ام. می دانم که روزه چیست. نباید چیزی خورد. می دانم اگر حواست نباشد و چیزی بخوری روزه ات قبول است.
خواب دیده ام که روزه گرفته ام. ولی یادم می رود و هربار چیزی می خورم. سریع به یادم می اید و باز به روزه ادامه می دهم و باز چیزی می خورم درحالیکه حواسم نیست. بارها و بارها و بارها در حین روزه غذا و نوشیدنی می خورم ولی روزه ام... روزه ام به دلم نمی چسبد. می دانم چون گرسنه ام روزه ام را می شکنم..... من خیلی گرسنگی کشیده ام...

Ehsan | Sunday, August 26, 2007 | link


Friday, June 01, 2007

تنهایی سرنوشت بعضی آدمهاست. خیلی راحت می توانم تنهایی آدمهایی را ببینم که تنها دلیل تنهاییشان این بوده که خودخواه نبوده اند. آدمهایی که هیچ نمی دانم روزی پاداش این خودخواه نبودن را می گیرند یا نه. شاید آنهایی که هیچگاه تنها نیستند خیلی خودخواهند. من هرگز خودخواه نیستم...

Ehsan | Friday, June 01, 2007 | link


Saturday, April 21, 2007

روزگاری از هرچه بود و نبود می ترسیدم. وقتی یاد گرفتم تنها باشم یا مجبور شدم که تنها باشم دیدم که از آن چیزها نمی ترسم. وقتی باز تنهایی را به فراموشی سپردم دیدم می ترسم از آن ترسیدنیها.... حال می دانم که هرگاه تنهایم از چیزهایی که می ترسم نباید بترسم که راهی برای فرار نیست و حالا می دانم که با قهر تنهایی ، بزرگترین ترسها به سراغم می آید و حالا باز می ترسم......

Ehsan | Saturday, April 21, 2007 | link


Friday, February 02, 2007

هر روز با خودم فکر می کردم. فکرهای خوب و بد. فکر بود دیگر. به سرم می زد. می گفتم نکند فکر هم گناه باشد؟ آن هم فکرهایی پوچ. نه فکر خیانت بود و نه فکر کاری شیطانی. فقط فکر بدی بود. فکر آزار دادن چیزهایی که آزارم می داد. مثل گاز گرفتن گوش کسی که اعصابم را خرد می کند. مثل کوتاه نیامدن در برابر حرفهایی که مرا به سخره می گرفتند. خلاصه فکرهای بدی بود از این جنس... به هرحال سعی کردم فکر بماند. می توانم آزادانه فکر کنم و هیچکس نداند. می توانم گاهی فکر کنم و همه را هم از فکرم با خبر کنم. ولی فکر ، فکر است. مرا مجازات نمی کنند. من هم فکر می کنم..... و از این به بعد سعی می کنم در موقع فکر به گاز گزفتن کسی ، دندانهایم را محکم به هم فشار ندهم و فقط فکر کنم....

Ehsan | Friday, February 02, 2007 | link


Tuesday, June 06, 2006

اینجا ایران است. اینجا تهران است. اینجا منم. و حالا باز می نویسم نه برای اینکه کسی بخواند. برای اینکه دوست دارم بنویسم به عشق روزهایی نو.... و حالا باز یادی نو....

Ehsan | Tuesday, June 06, 2006 | link


Thursday, July 03, 2003

برف عظيمي باريد... همه جا سفيد پوش شد.همه با شادي و هلهله در حاليکه لباسهعاي گرم پوشيده بودند ، کلاه بر سر و دستکش بر دست. به بيرون شدند و به بازي و سرور.... يکي هم مانند ديگران بود. تنها فرقش با بقيه در رنگ لباسهايش بود/ همه که مثل هم نيستند. هيچکس مثل ديگري نبود. ولي تفاوت زيادي هم نداشتند. همه شلوار و پليور و کلاه و دستکش دارند ولي رنگ و طرح همين لباس يکنواخت در همه فرق داشت.
همه با هم متفاوت... همه مشابه هم ولي....
همه مشغول به ساختن ادم برفي شدند. هر کس متفاوت با بقيه. همه آدمهايي از برف ولي متفاوت با ديگران...
آن يکي که هم مانند ديگران بود ولي با بقيه فرق داشت ، گوله برف برداشت و بر گوله هاي ديگر نهاد و آدم برفي ساخت. آدم برفي خيلي بزرگي بود. درختي به جاي بيني نهاد. تکه اي از غروب به جاي دهان... خورشيد را هم از جا کند و کمي در برف کرد تا سرد شود و آنرا به جاي يکي از چشمهاي آدم برفي نهاد. ولي خورشيد ديگري نيافت به جاي چشم دوم. آدم برفي يک چشم شده بود. آدم برفي همه چيز داشت جز يک چشم. به جاي آن چشم نداشته پارچه سياهي بر چشم چون دزدان دريايي گذاشت و آدم برفي به راه افتاد....
هم هاز چشم نداشته آدم برفي مي هراسيذدند. وحشتي تلخ و گزنده... ولي چشم خورشيدي آدم برفي نوازشي بود بر گونه هاي هر عابري ، بر لبان هر گلي ، بر بازوان درختها و بر شانه هاي کوه و بر اندام ابرها.... مردم و آدم برفيهاي ديگر تا آدم برفي ما را مي ديدند پا ب فرار مي گذاشتند کسي چشم خورشيدي او را نمي ديد همه چشم نداشته را علم کرده و علاوخ بر بهمن واژه هاي سرد و نيشدار اسحله و چاقو براي دفاع از خود مي کشيدند....چه ناجوانممردانه بود کار آن کسي که تيري به سوي چشم خورشيدي آدم برفي رها کرد... حالا ديگر نه نوازشي بود بر عابران و گلان و درختان و کوه و ابرها و نه خورشيدي که بتابد و برفها را آب کند.....






از اين ببعد براي ديدن وبلاگ احسان و عشق به آدرس زير مرجعه کنيد....
http://www.kianfar.com

Ehsan | Thursday, July 03, 2003 | link


دستانم که دستانت را نوازش داد ، دوست نداشتم ديگر آنها را به جايي بزنم. دوست داشت دستانم بوي تو را ، لطافت و نرمي دستانت را تا ابد دربرداشته باشند... تا ابد... دستهايم را حتي به هم نمي ماليدم. حتي به چشمانم.... حتي مي ترسيدم بويشان کنم و بوي ترا ببلعم و ديگر نداشته باشم....
دستهايم که از کار افتاد ، مدام به اين سو آنسو مي رفتم. تعادلم از دست داده بودم. بز.ر خودم را ايستاده نگاه مي داشتم. به هر زحمتي بود به دنبال تو مي گشتم که در آغئشت رها شوم و آنجا که رها شوم ، دستانم باز بکار مي آيند و استوار تا ابد خواهم ايستاد... دستانم خود مي دانند چکار کنند.....

Ehsan | Thursday, July 03, 2003 | link